محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
695
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
پدر ايشان بتر نبود و نه من از ايشان بترم ، و مرا اندر اين بيعت چه شتاب بود . پس سوى معاويه اندر آمد و گفت : تو دانى كه پدر من به جاى تو چه كرد و من نيز چنان نكردم كه اين ديگران . پس معاويه عهد خراسان از عبيد الله باز استد و سعيد را داد و سعيد به خراسان شد . و گروهى گفتند كه چون سعيد سوى معاويه اندر آمد او را گفت : پدر من بهتر از ابو بكر و عمر بود و تو حق من نگزاردى و مرا از اين كار نصيب نكردى كه من حقّتر بودم . و ديگر روز معاويه عهد خراسان به دو فرستاد . و طلحة بن عبد الله را و مهلَّب بن ابى صفره را با او بفرستاد و دو سال امير خراسان بود ، و چون معاويه بيعت راست كرد ، آنگاه خراسان از سعيد بستن و باز به عبيد الله ابن زياد داد . و چون سعيد برفت و به خراسان شد ، معاويه به بهانهء عمره به مكّه آمد تا با اين چهار تن بيعت گيرد ، و راه گذر به مدينه كرد ، و حسين بن على عليهما السّلام را بخواند و از او بيعت خواست . حسين گفت : من چشم دارم بدين چهار تن . معاويه گفت : چون ايشان بيعت كنند ، توانى گفت كه نكنم ، و گفت توانم . گفتا برو و كس را مگوى . و هر يكى را از اين هر چهار بخواند و همچنين گفتند و جواب چنين دادند و بازگشتند . معاويه صواب چنان بديد كه خاموش باشد تا اين سال بگذرد . پس او به مكّه شد و حجّ بكرد و باز مدينه آمد . و مروان را از مدينه با خويشتن ببرد و گفت : نبايد كه تو با اين مردمان درشتى كنى . و عمل مدينه به وليد بن ابى سفيان داد ، و هم بر اين بود تا سال پنجاه و هفت اندر آمد . معاويه مر عبيد الله بن زياد را از كوفه باز كرد و بصره و خراسان باز او داد ، و كوفه مر ضحاك بن قيس را داد . پس خوارج به كوفه بر ضحاك برخاستند ، باز معاويه كوفه مر عبد الرّحمن بن ربيعه را داد . و او خواهرزادهء معاويه بود و مادرش امّ حكم بنت ابى سفيان بود . و اندر اين سال معاويه بمرد و يزيد بيعت تازه كرد و ملك بر او راست بيستاد به سال شصت اندر .